spring80

 
نویسنده : سید رضا حسینی - ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ دی ،۱۳٩۱

comment نظرات ()
دکتر شریعتی.....با تو
نویسنده : سید رضا حسینی - ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ دی ،۱۳٩۱

با تو همه ی رنگ های این سرزمین را آشنا می بینم

با تو همه ی رنگ های این سرزمین مرا نوازش می کنند

با تو آهوان این صحرا دوستان هم بازی من اند.

با تو کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند

با تو زمین گاهوارهای است که مرا در آغوش خود می خواباند.

ابر حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند.

و طناب گاهواره ام را مادرم،

که در پس این کوه ها همسایه ماست،

در دست خویش دارد.

با تو دریا با من مهربانی می کند.

با تو سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه م یزند

با تو نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه میکند

با تو من با بهار می رویم.

با تو من در عطر یاس ها پخش می شوم

با تو من در شیره ی هر نبات می جوشم

با تو من در هر شکوفه می شکفم

با تو من در طلوع لبخند میزنم

در هر تندر فریاد شوق می کشم

در حلقوم مرغان عاشق می خوانم

در غلغل چشمه ها می خندم

در نای جویباران زمزمه می کنم

با تو در روح طبیعت پنهانم،در رگ جاری ام.در نبض.

با تو من بودن را زندگی را ،شوق را ،عشق را،زیبائی را،مهربانی پاک خداوند را می نوشم.

درختان برادر من اند و پرندگان خواهران من اند

و گل ها کودکان من اند

و اندام هر صخره،مردی از خویشان من است.

و نسیم ها قاصدان بشارت گوی من اند.

و بوی باران،بوی پونه،بوی خاک،

شاخه های شسته ،باران خورده،پاک

همه خوش ترین یادهای من،شیرین ترین یادگارهای من اند.

بی تو،من...


comment نظرات ()
یغما گلرویی...
نویسنده : سید رضا حسینی - ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ دی ،۱۳٩۱

کوله ام سنگین و دلم غمگین است
اما تو دلواپس نباش ! بهار بانو
نیامدم که بمانم
تنها به اندازه ی نمباره یی کنارم باش
تمام جاده های جهان را
به جستجوی نگاه تو آمده ام
پیاده
باور نمی کنی ؟
پس این تو و این پینه های پای پیاده ی من
حالا بگو
در این تراکم تنهایی

مهمان بی چراغ نمی خواهی ؟


comment نظرات ()
زندگی
نویسنده : سید رضا حسینی - ساعت ٦:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ،۱۳٩۱

گاه یک سنجاقک
به تو دل می بندد
و تو هر روز سحر
می نشینی لب حوض
تا بیاید از راه
از خم پیچک نیلوفرها
روی موهای سرت بنشیند
یا که از قطره آب کف دستت بخورد
گاه یک سنجاقک
همه معنی یک زندگی است ...


comment نظرات ()
محمدعلی بهمنی
نویسنده : سید رضا حسینی - ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ،۱۳٩۱

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست

تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست

                  گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

                  گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست

قانعم بیشتر ازاین چه بخواهم از تو

گاهی از دور تو را خواب ببینم کافیست

                  آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن

                  من همین قدر که گرم است زمینم کافیست

من همین قدر که با حال و هوایت گه گاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست

                  فکر کردن به تو یعنی غزل شور انگیز

                  که همین شوق مرا خوب ترینم کافیست


comment نظرات ()
سعدی
نویسنده : سید رضا حسینی - ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ مهر ،۱۳٩۱

اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم

قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم

چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد

تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

دلم صد بار می‌گوید که چشم از فتنه بر هم نه

 دگــر ره دیـده می‌افـتـد بــر آن بــــالای فـتـانـم

تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی

و گر نه بـاغبان گویـد که دیگر سرو ننشانم

رفیـقـانـم سفر کردند هـر یـاری بـه اقصـایی

خلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانم

بـه دریـایـی درافـتـادم که پایانـش نـمی‌بینم

کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی‌دانم

فـراقـم سـخت می‌آیـد ولـیـکن صبـر می‌بـاید

که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم

مپـرسم دوش چون بـودی بـه تاریـکی و تنهایی

شب هجرم چه می‌پرسی که روز وصل حیرانم

شبان آهسته می‌نالم مگر دردم نهان ماند

بـه گوش هر که در عالـم رسیـد آواز پنـهانم

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت

مـن آزادی نـمی‌خـواهـم کـه بـا یـوسـف بـه زندانم

من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت

هـنـوز آواز می‌آیـد بـه مـعنـی از گـلـستـانـم


comment نظرات ()
حسین پناهی
نویسنده : سید رضا حسینی - ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ مهر ،۱۳٩۱

می دانی؟

یک وقت هایی باید

روی یک تکه کاغذ بنویسی

                       تـعطیــل است !

و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت

باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال ســوت بزنی

در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که

پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویـی :

بگذار منتـظـر بمانند !


comment نظرات ()
سعدی
نویسنده : سید رضا حسینی - ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ مهر ،۱۳٩۱
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو   بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو
شب از فراق تو می‌نالم ای پری رخسار   چو روز گردد گویی در آتشم بی تو
دمی تو شربت وصلم نداده‌ای جانا   همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو
اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا   دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو
پیام دادم و گفتم بیا خوشم می‌دار   جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو

comment نظرات ()
← صفحه بعد